تبليغاتX
کوچه پس کوچه های باستان شناسی
کوچه پس کوچه های باستان شناسی
اهالی باستان شناس

جشن اسفندگان

روز گراميداشت زمين بارور و بانوان

رضا مرادی غیاث آبادی

ماه اسفند و به ویژه روز پنجم آن كه در همه تقویم‌های ایرانی «اسفندروز» نامیده می‌شود؛ از روزگاران كهن، ماه و روز گرامیداشت زمین بارور و بانوان در فرهنگ ایرانی دانسته می‌شده است.

واژه فارسی اسفند یا سپندارمذ، از واژه پهلوی «سپندارمد» و اوستایی «سپَـنتَـه‌آرمَـئیتی»، برگرفته شده است. اصل این نام همانا «آرمئیتی» است كه واژه سپنته/ سپند برای احترام و گرامیداشت بیشتر، به آن افزوده شده است. معمولاً آرمئیتی را به معنای «فروتنی و آرامی» می‌دانند، اما این معنا درست به نظر نمی‌رسد و بسیاری از پژوهشگران آنرا نمی‌پذیرند. ل. مولتون در Early Zoroasrianism  آنرا در اصل «آرا ماتا» به معنای «مادر زمین» می‌داند كه با واژه سانسكریت و ودایی «اَرامتی» به معنای «زمین» نزدیكی دارد. در «گاتها»ی زرتشت (سرود 45، بند 4)، این واژه در معنای زمین و با توصیف «دختر اهورامزدا» (دوگِـدَر) آمده است. همان واژ‌ه‌ای كه زرتشت برای دخترش «پوروچیستا» هم بكار گرفته است (ترجمه‌های بارتولومه، دارمستتر و پورداود). همچنین در ترجمه سانسكریت «نریوسنگ» از همان بند اوستا، آرمئیتی به معنای زمین برگردان شده و در متن پهلوی «زند وهومن یسن» نیز به همین ترتیب بكار رفته است. این نام در زبان و فرهنگ ارمنیان ایرانی نیز تداول دارد. آنان سپندارمذ را بگونه «سپندارمت» می‌شناسند و او را «ایزدبانوی باروری» می‌دانند.

بنابر این، «آرمئیتی» به تنهایی و یا به شكل «سپنته‌آرمئیتی» در آغاز، نام یا پاژنام «زمین» و به ویژه «زمین بارور» و یا «مادر زمین» بوده و بعدها به فرشته یا ایزد پشتیبان زمین اطلاق می‌شود و پس از آن به پیكر یكی از امشاسپندان یا یاران اهورامزدا در می‌آید.

نگارنده بر این باور است كه گویا ایزدبانوی میاندورودی به نام «سَـرپانیتو» یا «اِروئا» كه همسر «مردوك» خدای بزرگ دانسته می‌شده، خاستگاهی مشترك با سپندارمذ داشته‌ است. چرا كه اِروئا، ایزدبانوی زایش بوده و حتی معنای واژه آن نیز «باروری» بوده است. در میاندورورد باستان و پس از كوچ «كاسیان» آریایی به آنجا، آیینی به نام «هَـشادو» در اجرای نمادین وصلت مردوك و اِروئا، و دیگر مناسك مربوط به «ازدواج مقدس» برگزار می‌شده است. در هر حال، حتی اگر آرمئیتی نه به معنای آرامی و فروتنی، كه به معنای مادر زمین بوده باشد؛ نباید پیوند و ارتباط‌های «آرامی» و «آغوش مادری» را حتی دستكم به شكل شباهت واژگان آن در زبان‌های هندواروپایی از یاد ببریم.

از آنجا كه در باورهای كهن، زمین را نیز مانند زنان، بارور، زاینده و پرورش‌دهنده می‌دانسته‌اند و همه موجودات بر پهنه او و در پناه و آغوش او پروریده می‌شده‌اند، جنسیت او را نیز «مادینه» فرض می‌كرده‌اند و از همین خاستگاه است كه عبارت‌های زیبا و دل‌انگیز «مام میهن» و «سرزمین مادری» بوجود آمده و فراگیر شده است. پیشینیان ما، همانگونه كه زمین را زن یا مادر می‌دانسته‌اند، آسمان را نیز مرد یا پدر بشمار می‌آورده‌اند و تركیب‌های «مادرزمین» و «پدرآسمان» از همین جا برخاسته‌اند. بی‌گمان آنان شباهت‌ها و پیوندهایی بین زن و مرد از یك سو، با زمین و آسمان، و بارندگی و رویش گیاهان، از سوی دیگر احساس می‌كرده‌اند. همچنین این را نیز می‌دانیم كه در باورهای ایرانی، نسل بشر یا نخستین زن و مرد جهان، به نام «مشی و مشیانه» از ریشه دوگانه گیاهی به نام «مهرگیاه» در دل زمین بوجود آمده و آفریده شده‌اند و در واقع زمین یا سپندارمذ، مادر نسل بشری دانسته می‌شده است.

كاركردهای آرمئیتی یا سپندارمذ در فرهنگ و ادبیات ایرانی بسیار فراوان و گسترده است. در «گاتها»ی زرتشت، هجده بار از او یاد شده است و زرتشت بارها او را برای زندگی پاك، برای آرامش‌بخشی به كشتزاران، چراگاه‌ها و جانوران، برای پیدایی یك فرمانروای نیك، و برای یاری به دخترش «پوروچیستا» در گزینش شوی خویش، به یاری فرا می‌خواند. در اساطیر ایرانی، او بود كه پیشنهاد و فرمان ساختن تیروكمانی برای آرش كمانگیر را به منوچهرشاه داد تا گستره و آغوشش را برای فرزندان خود، فراخناك‌تر كند. متن پهلوی «صددر بندهش» او را یاری‌رسان نویسندگان، به عنوان پدیدآورندگان فكر و اندیشه می‌داند. پلوتارك نقل می‌كند كه اردشیر دوم- پادشاه هخامنشی- بهبودی همسرش آتوسا را از سپندارمذ طلب می‌كند و او به یاری آنان می‌شتابد. سراسر اوستا و به ویژه «فروردین یشت» و یسنای 38، آكنده از سخنانی در ستایش و گرامیداشت زمین و زن است.

در اینجا شاید اشاره به این نكته هم مفید باشد كه هر سه واژه ‌آرمئیتی، زمین و زن، از واژگان كهن آریایی یا هندواروپایی هستند كه با اندك تفاوت‌هایی در ساختار ظاهری و تصریف آن‌ها، در بسیاری از زبان‌های هندواروپایی رواج و گستردگی دارند. همچنین یادآور می‌شوم كه واژه «زن» با زندگی، و واژه «مرد» با مرگ و مردن در پیوند است. پیشینیان ما زن را بخاطر فرزندآوری، همواره زنده و زندگی‌بخش می‌دانسته‌اند و مرد را مقطوع‌النسل و مرگ او را پایان هستی او بشمار می‌آورده‌اند. به همین دلیل نیز بوده است كه در دوران باستان نسل فرزندان را از جانب مادر می‌دانسته‌اند و این ارتباط چندانی با نظام مادر شاهی یا زن سالاری نداشته است. كتیبه‌های موجود (به ویژه در ایذه) نشان می‌دهد، حتی در دوران عیلامیان نیز با اینكه نظام مادرسالاری وجود نداشته است، اما همچنان در هنگام معرفی خود، گاه بجای نام پدر به ثبت نام مادر و مادران می‌پرداخته‌اند.  

نامگذاری آخرین ماه فصل زمستان بنام اسفند یا سپندارمذ نیز از همین ویژگی باروری و زایندگی زمین سرچشمه گرفته است. چرا كه در همین ماه، نخستین جوانه‌ها از خاك سربرمی‌زند و زایش دوباره زمین را نوید می‌دهد. از همین رو، مردمان ایرانی این ماه و به ویژه روز پنجم آن كه با نام ماه همانند است (یعنی اسفندروز از اسفندماه یا سپندارمذروز از سپندارمذماه) را روز گرامیداشت زمین بارور و بانوان می‌دانسته‌اند و در این روز، مردان آیین‌هایی برای همسران خود برگزار می‌كرده و هدیه‌هایی به او می‌داده‌اند كه متأسفانه آگاهی بیشتری از این مراسم در دست نیست. همچنین بخاطر آغاز فصل رویش و زراعت، از این روز با نام «جشن برزگران» كه خود همیاران سپندارمذ در سبزاندن و باروری زمین هستند، یاد شده است. در گاتهای زرتشت نیز بارها نام برزگران (وَرِزیـئَـنـت) با آرمئیتی (زمین) در كنار یكدیگر آمده‌اند.

منابع موجود نشان می‌دهد كه جشن اسفندگان، مانند بسیاری از دیگر جشن‌ها و آیین‌های ایرانی در انحصار هیچیك از اقوام یا ادیان ایرانی نیست و به تمامی از پدیده‌‌های طبیعت و روابط انسانی برگرفته شده و متعلق به همگی مردمان ایرانی با هر گرایش قومی یا دینی است.

ابوریحان بیرونی از این جشن به عنوان یك جشن كهن یاد می‌كند و اضافه می‌كند كه این روز و ماه از دیرباز جشن زنان شوهردار بوده و همسران بر آنان بخشش می‌كرده‌اند. او همچنین نقل می‌كند كه در آن زمان این جشن را با نام «مردگیران» می‌شناخته‌اند، به این معنا كه زنان از مردان خود هدیه‌ای می‌گرفته‌اند.

امروزه تا آنجا كه این نگارنده آگاهی دارد، این جشن هنوز هم با نام «اسفندی» در بسیاری از نواحی مركزی ایران، همچون اقلید، كاشان و محلات برگزار می‌شود و زنان در این روز، برای خوشنودی ایزدبانوی پشتیبان باروری خود، آشی نیز می‌پزند كه بنام همین جشن، «آش اسفندی» نامیده می‌شود. این آیین در روستاهای پیرامون كاشان، همچون نَـشَـلج، اِستَـرك و نیاسر، در نخستین روز اسفندماه برگزار می‌شود. مری بویس (در تاریخ كیش زرتشتی، جلد یكم) گزارش می‌كند كه تا مدتی پیش در روز اسفندگان، زرتشتیان كرمان به صحرا می‌رفته و تعداد بی‌شماری از حشرات و پرندگانی كه از نظر آنان آسیب‌رسان دانسته می‌شده‌اند را می‌كشته‌اند.

با توجه به منابع موجود دانسته می‌شود كه اسفندگان در ایران باستان، نه روز زن به مفهوم مطلق و امروزی آن، بلكه روز گرامیداشت زمین بارور و همتای انسانی آن یعنی بانوان بوده است. به عبارت دیگر منظور از زن، همسر است و نه جنسیت آن. بیرونی نیز در نقل آیین‌های جشن، از زن به عنوان همسر یاد می‌كند و جنسیت زن را در نظر ندارد. آیین‌هایی نیز كه امروزه در بسیاری از نقاط دور و نزدیك میهن برگزار می‌شود، همگی در پیوند با روابط عاطفی و مهر‌آمیز همسران است و ارتباطی با جنسیت زنانه ندارد.

نمی‌دانم این سخن من درست است یا نه كه تصور می‌كنم روز زن به معنا و مفهوم امروزین آن، به نوعی كوچك‌شمردن و محتاج حمایت دانستن زن است. امروزه نیز روز جهانی زن در هشتم مارس، بر جنسیت زنانه تأكید ندارد، بلكه یادمانی برای كوشش‌های برابری‌طلبانه زنان و جنبش‌های آنان برای استیفای حقوق طبیعی خودشان است؛ در حالیكه جشن اسفندگان، یادمانی بسیار كهن از اسطوره‌های زایش و باروری است. این دو مناسبت و مراسم، شباهتی با یكدیگر نداشته و هر كدام اهمیت و خاستگاه و كاركردهای خاص خود را دارند.

عبارت «روابط عاطفی و مهر‌آمیز همسران» را از روایت استاد بیرونی (آثارالباقیه، فصل نهم) برگرفته‌ام و می‌اندیشم كه آیا در ریشه كهن و باستانی این جشن، ارتباط‌هایی با جشن والنتاین (14 فوریه) وجود دارد یا نه. چرا كه می‌دانیم زمان برگزاری و بسیاری از درون‌مایه‌های ایندو به یكدیگر نزدیكی و شباهت دارند؛ تنها یكی از آنها پیكری شرقی و دیگری نمود و هنجاری غربی دارد.

اسفند و آیین‌های آن پیوندهایی نجومی بین صورت‌های فلكی پروین و كژدم، با پایان زمستان و آغاز فصل بهار دارد كه چون با این جشن ارتباطی ندارد، در فرصت دیگری به آن خواهیم پرداخت.

در پایان اشاره به این نكته هم لازم به نظر می‌آید كه برگزاری نوروز در اول اسفند، و برگزاری جشن اسفندگان در اول بهمن‌ماه (آنگونه كه كراسنوولسكا در میان برخی زرتشتیان دیده است) و نیز در بیست و نهم بهمن‌ماه، كه با جعل و دستكاری در تقویم و گاهشماری دقیق ایرانی در چند سال اخیر بوجود آمده است؛ عملی غیرعلمی و خودسرانه و آسیب‌زننده به گاهشماری ایرانی، و تحریف تاریخ و فرهنگ ایران است. در این باره پیش از این در مقاله «پاسداشت گاهشماری ایرانی» سخن رفته است و از پرداختن بیشتر بدان خودداری می‌كنم.

«می‌ستاییم این زمین را، می‌ستاییم آن آسمان را، می‌ستاییم روان‌های جانوران سودمند را، می‌ستاییم روان‌های مردان پیرو راستی را، می‌ستاییم روان‌های زنان پیرو راستی را، در هر سرزمینی كه زاده شده باشند، مردان و زنانی كه برای پیروزی آیین راستی، كوشیده‌اند، می‌كوشند و خواهند كوشید» (اوستا، فروردین‌یشت، بند 153 و 154).

|+| نوشته شده توسط کار گروهی دانشجویان باستان شناسی زابل در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 7:59 بعد از ظهر |

صابئین

محمد رضایی راد : چندماه پيش براي ساخت يك فيلم مستند درباره قوم صابئين مندايي به اهواز رفته بودم. پيش از سفر موضوع فيلم را به هر كه مي‌گفتم، مي‌پرسيد: «قوم مندايي؟ مندايي‌ها ديگر كيستند؟» همين الان هم احتمالا بسياري از خوانندگان خواهند پرسيد:«مندايي‌ها كيستند.» شايد يك روزنامه جاي مناسبي براي آشنايي با قوم مندايي و جهان‌شناسي پيچيده آنان نباشد، اما دست كم محل مناسبي براي طرح مسائل و مشكلات اجتماعي آنان، به عنوان يك اقليت قومي و ديني هست.
mandae.jpg

منداييان از قديمي‌‌ترين اقوام خاورميانه‌اند، كه قسمت اعظم آنان، اكنون در جنوب ايران و عراق، زندگي‌مي‌كنند. آنان پيرو ديني هستند كه خود آن را مندايي مي‌خوانند، اما در قرآن از آنان با عنوان صابئين و در ذيل ساير اديان توحيدي، همچون آيين يهود و مسيح ، ياد شده است (سوره بقره، آيه 62 ،سوره مائده ، آيه 69 و سوره حج، آيه 17). منداييان پيرو حضرت يحياي تعميد دهنده هستند و آيين غسل تعميد، به عنوان نوعي مناسك تشرف جايگاهي ويژه در باورهاي آنان دارد. موطن اصلي قوم مندايي سرزمين فلسطين و پيرامون رود اردن است، اما آنان در اواخر دوره اشكانيان، به واسطه فشارهاي عبرانيان، از موطن اصلي خود به بين‌النهرين و جنوب ايران مهاجرت كردند. منداييان از آن زمان تاكنون در جوار ايرانيان زيسته‌اند و آميختگي‌هاي زبان‌شناختي و آييني، شاهدي موثق بر اين همجواري طولاني است.
منداييان هرچند قوميت و دين جداگانه‌اي دارند، اما حضور طولاني مدت آنان در اين سرزمين، آنان را به يكي از اقوام آميخته ايراني بدل ساخته است. فرهنگ منداييان، اكنون خواه ناخواه، آميخته با فرهنگ ايراني است. از سوي ديگر هرچند آنان را بايد به لحاظ نژادي، قومي جداگانه به شمار آورد، اما در چارچوب سياسي آنان جزو مليت‌هاي ايراني محسوب مي‌شوند.
چنان كه گفتيم در اين جا نمي‌خواهيم به تشريخ تاريخ، اساطير و جهان شناسي منداييان بپردازيم، براي اين منظور بايد به پژوهش‌هايي كه درباره آنان منتشر شده، رجوع كرد، اگرچه ميزان پژوهش‌هاي منتشر شده درباره منداييان نيز به طرز عجيبي فقير و اندك است (كتاب «تعميديان غريب» نوشته مهرداد عربستاني و «تحقيقي در دين صابئين مندايي» پژوهش مسعود فروزنده، در اين زمينه راهگشا هستند.)
منداييان يك گروه اقليت‌اند، اما واقعيت اين است كه آنان به عنوان يك اقليت قومي و ديني با معضلات و مشكلات فراواني روبه‌رو هستند. اگر معيار شناخت يك گروه از مردم با قوميت و اعتقاداتي جداگانه، به عنوان اقليت، قانون اساسي كشور باشد، آنگاه مي‌توان سرچشمه اصلي مشكلات و محروميت‌هاي منداييان را دريافت. منداييان به عنوان يك اقليت از سوي قانون اساسي به رسميت شناخته نشده‌اند، و همين مساله مسبب محروميت عميق آنان از امتيازاتي كه ساير اقليت‌هاي ديني از آن برخوردارند، شده است. نكته بسيار جالب توجه اين است كه موحد و اهل كتاب بودن منداييان براساس نص قرآن كريم، از سوي عموم مراجع تقليد اثبات شده است، اما به هر حال اين شناسايي عملا منداييان را واجد هيچ امتياز اجتماعي ويژه‌اي نكرده است.
محروميت‌هاي اجتماعي منداييان را در دو مرتبه مي‌توان تقسيم‌بندي كرد:
1)محروميت‌هاي قانوني: كه نتيجه بی اعتنایی قانون اساسي جمهوري اسلامي به عنوان يك اقليت ديني است. اين مساله موجب شده است منداييان تحت هويتي كاملا عاريتي به حيات خود ادامه دهند.این مسئله نه تنها منداییان را با بحران هویت مواجه ساخته و بنابر این می تواند منجر تولد حرکت های هویت خواهانه در میان آنان شود، بلکه عملا آنان را از فعالیت های فکری و حیات اجتماعی محروم می سازد.
يك دانش آموز مسيحي، اجباري به فراگيري تعليمات ديني اسلامي ندارد، اما دانش‌آموز مندايي فاقد چنين آزادي و اختياري است. او با آن كه عملا متدين به دين ديگري است ، مجبور به حضور در كلاس‌هاي ديني رسمي است. همين مساله موجب شده است تا دانش‌آموزان مندايي، عموما از احساس تبعيض در اين كلاس‌ها، كه خواه ناخواه از سوي دبير و ساير دانش‌آموزان بر آنها اعمال مي‌شود، رنج ببرند.
یک دانشجوی مندایی نمی تواند در فرم آزمون دانشگاه ، هویت مستقل خود به عنوان یک مندایی ابراز کند و از همین رو مجبور به پر کردن گزینه های سایر ادیان پذیرفته شده در قانون اساسی است . شناسایی سایر اقلیت های رسمی از سوی قانون اساسی ، آنان را قادر می سازد ، نام های دینی دلخواه خود را بر نوزادان بگذارند ، اما عدم این وضعیت درباره منداییان آنان را از حق طبیعی انتخاب نام دینی برای فرزندان خود محروم کرده است. ثبت احوال نام هایی هم چون رام ، یهانا ، شیتل و هیبل را به رسمیت نمی شناسد.
اين محروميت‌ها همگي نتايج محروميت منداييان از شناسايي رسمي آنان از سوي قانون اساسي است.
3)محروميت‌هاي عرفي: آن چه بر شمردیم همگی محروميت‌هاي قانوني منداييان بود و این غیر از محرومیت های اجتماعی است که اصولا جامعه اقلیت ، به واسطه اقلیت بودن خود با آن مواجه است. محروميت‌هاي اجتماعي نيز رنج مي‌برند. بافت اجتماعي جنوب خوزستان، بافتي عشيره‌اي و طبعا مستعد تعصبات قومي و ديني است، اين مساله به تشديد محروميت‌هاي منداييان منجر شده است. مساله خاكسپاري مردگان، استخدام در ادارات دولتي، داشتن مكاني مشخص براي انجام مراسم تعميد و تبعيض و تحقير اجتماعي از سوي برخي شهروندان متعصب محروميت‌هاي نانوشته‌اي هستند، كه شايد ربطي به قانون ‌اساسي ندارد، اما به هر حال از سوي آن تشديد مي‌شود.
بالا بردن روحيه تحمل ديگري، مساله‌اي فرهنگي است و به كوشش و همكاري رسانه‌ها احتياج دارد. اما سهم منداييان از رسانه، و بويژه رسانه ملي، تقريبا برابر صفر است. منداييان صنعت كاران ماهر و جواهرسازان قابلي هستند. هنر ميناكاري، هنر منحصر به فرد منداييان است، كه البته رو به افول و نابودي مي‌رود. يكي از بزرگان مندايي با ريشخند مي گفت: «در تلويزيون كم اقبال‌ترين هنرهاي سنتي را نشان مي‌دهند، اما هرگز هيچ توجهي به هنر ميناكاري منداييان نشده است.»
منداييان در عراق يكي از اقليت‌هاي رسمي و شناخته شده هستند، اما در ايران به عنوان مدعي ترويج نگاه ديني، از چنين امتيازي محروم‌اند. اين مساله موجب برانگيختن پرسش‌هاي فراواني در ذهن مردمان مندايي مي‌شود. آنان قبل از انقلاب نيز به رسميت شناخته نشده بودند، اما در عوض محروميت‌هاي قانوني نيز دامنگير آنان نبود. اما پس از انقلاب نگاه ديني غالب آنان را از حيات اجتماعي خود محروم ساخته است.واقعیت این است که سیاست دین مدارانه کاملا وضعیتی دو سویه است . یک قرائت متساهل و روادار می تواند به تداوم حیات سایر اقلیت های دینی کمک کند، به عکس یک قرائت غیر روادار ، منجر به فروبستگی های بیشتر در حیات اجتماعی آنان می شود.
منداييان همواره خود را از سياست به دور نگاه مي‌دارند، اين مساله نه يك استراتژي براي حفظ خويش، بلكه مندرج در جهان‌شناسي آنان است. اين مساله به لحاظ تاريخي نيز به خوبي قابل پژوهش و رديابي است. في‌المثل ؛ آيين‌مانوي ، آييني رياضت پيشه بود كه مي‌كوشيد خود را از سياست منزه دارد. اين ايده اگرچه در جهان شناسي آيين مانوي مندرج بود، اما به واسطه آن كه مانويت التقاطي از آيين‌هاي ديگر و از جمله آيين مندايي بود، سرچشمه تنزه طلبي آنان را مي‌توان در آيين مندايي جست و جو كرد. اين نكته را آورده‌ايم تا نشان دهيم، منداييان به واسطه اعتقادات پارسايانه خود، نه تنها در سياست شركت نمي‌جويند، هرگونه تبليغات ديني را خلاف نصوص ديني و قومي خود مي‌دانند، بلكه همين خصلت فرهنگي، آنان را از چالش براي اثبات خويشتن به دور ساخته و آنان را هرچه بيشتر در پيله انزوايي ناخواسته فرو برده است. منداييان هرگونه تبليغ ديني براي گرواندن ديگران به دين خويش را اساسا ناممكن مي‌دانند، زيرا مندايي بودن بر دو ركن اساسي دين و قوميت استوار شده است، و بدين‌رو هيچ فردغير قومي، نمي‌تواند به دين مندايي بگرود. چنانكه گفتيم اين مساله ناخواسته منداييان را از شركت در مباحث اجتماعي و كسب حقوق خويش محروم ساخته است.
بار ها شاهد بوده ایم که بسیاری از افراد ، با نگاهی برون دینی ، اعتقادات و مناسک منداییان را راست کیشانه و مبرا از هر گونه اصلاح گری دینی دانسته اند . به زعم من این انتقاد از اساس غلط است ، زیرا اصلاحات دینی تنها در سرایطی صورت می گیرد که متفکران دینی از بند پاره ای از فرو بستگی ها رهیده باشند. اقلیت های دینی و قومی به واسطه اقلیت بودن ، همواره دچار مسئله اثبات هویت اجتماعی و تاریخی خود هستند. یک زرتشتی ، خارج از چارچوب بافت تاریخی و اعتقادی خویش ، هویت خود را مخدوش شده می بیند. زیرا جایگاه او به عنوان یک فرد ، بدون هیچ وابستگی گروهی ، دچار فروپاشی و عدم امنیت است . این مسئله برای فرد مندایی بسیار عمیق تر و غلیظ تر است.
نمی توان کتمان کرد که مسئله هویت خواهی شمشیر دو دمی است که نخستین هدف آن از میان بردن فردیت و بی اعتنایی به نوسازی اجتماعی و فرهنگی است . اما یک مندایی ، نه تنها به عنوان یک اقلیت ، بلکه به عنوان یک اقلیت غیر رسمی ، هدف اجتماعی عاجل تری پیش پای خود دارد و آن حفظ و اثبات هویت خویش ( زبان ، قومیت و اعتقادات دینی ) درون چارچوب های بسته محدودیت های قانونی و عرفی است.
تنها زمانی می توان از اقلیت های دینی انتظار گسترش مباحث روشنگرانه را داشت که نخست آنان را در کسب حقوق اجتماعی خویش کامیاب دیده باشیم.
البته باید کم و بیش اذعان کرد که انزوا - و کم و بیش بی اعتمادی - منداییان به نگاه های برون دینی شاید عامل مهم در ناشناختگی آنان باشد . میزان اندک پژوهش ها و فیلم های مستند درباره منداییان ، تنها به بی اعتنایی پژوهشگران و مستند سازان باز نمی گردد، به بی اعتمادی منداییان نیز مربوط می شود.

اگرچه آمار دقيق و رسمي‌اي از تعداد منداييان در ايران وجود ندارد، اما آمارهاي غير رسمي، تعداد آنان را مابين 6 تا 10 هزار نفر تخمين زده است. اين تعداد از اين واقعيت كه منداييان به هر حال يك اقليت ديني هستند، نمي‌كاهد. آنان به عنوان پيروان يك دين توحيدي و اهل كتاب از سوي مراجع ديني به رسميت شناخته شده‌اند.
بنابر این قانون چاره ای جز به رسمیت شناختن آنان ندارد. در این میان به نظر می رسد که سازمان های مدافع حقوق مدنی و گفتگوهای فرهنگی ، وظیفه با اهمیتی در یاری رساندن به منداییان در کسب حقوق مدنی خویش دارند. تعلل در به رسمیت شناختن منداییان ، به معنای تداوم در محرومیت های اجتماعی آنان است . قشر جوان مندایی را هر چه بیش تر از وطن مالوف و حیات اجتماعی خویش دور می کند . بنابر این حتی با نگاهی عمل گرایانه و فایده انگارانه نیز رسمیت بخشیدن به منداییان ، پروژه مردمسالاری دینی و یا پروژه عدالت و مهرورزی را توانمند تر می سازد. در واقع به ثصراحت می توان گفت که به رسمیت شناختن حقوق قانونی و مدنی منداییان ، یکی از آزمون های مردمسالاری و عدالت در ایران است.

* توضیح سایت: این گزارش پیش از این به شکل مثله شده در روزنامه اعتماد ملی منتشر شده است . از آن جا که پاره های مهمی از آن حذف شده بود دوباره در این جا منتشر می شود . مورادی که در انتشار روزنامه ای حذف شده است با قلم سیاه تایپ شده است که حجم قابل توجهی از گزارش را شامل می شود و متاسفانه نمونه ای از برخورد با یکی از اقلیت ها را نشان می دهد.

http://www.hanouz.com/archives/003836.html

|+| نوشته شده توسط کار گروهی دانشجویان باستان شناسی زابل در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 7:52 بعد از ظهر |

صابئین مندایی


 

پژوهش

مطالب اين بخش لزوما از توليدات موسسه نبوده و از منابع مختلف اقتباس شده است.

غسل صابئين مندايي در كارون

نام پژوهشگر :

۳۱/۲/۱۳۸۴

تاريخ درج  :

خبرگزاري ميراث فرهنگي

منبع :

صابئين مندايي، هر يكشنبه در كنار رودخانه كارون غسل تعميد مي‌بينند.
يكشنبه صبح كسي كه تعميد مي‌شود و شخص تعميد كننده «رسته» مي‌پوشند. رسته 5 تكه است. شلوار، پيراهن، عمامه، كمربند و شال. اين لباس به طريقه‌اي خاص اما ساده دوخته مي‌شود. از كتاب «گنزاربا» يا گنج خداوند «بوثه» يا آيه‌اي خوانده مي‌شود. فرد روحاني مندايي داخل آب مي‌رود و سپس فرد تعميد شونده در آب مي‌نشيند. اگر كودك باشد، همراه فرد ديگري داخل آب مي‌رود. با خواندن «بوثه»‌اي ديگر آب روي سر فرد ريخته مي‌شود. سپس فرد از آب بيرون آمده، روي صندلي، كرسي يا تخته‌اي مي‌نشيند و روحاني بار ديگر از «گنزاربا» مي‌خواند. سپس فرد دعاي توبه يا حفاظت را مي‌خواند و نان و آب مقدس را مي‌خورد.»
تعميد هر شخصي 30 دقيقه به طول مي‌انجامد.
اهواز چند پل دارد. يكي از اين پل‌ها «نادري» است که روي رودخانه كارون احداث شده است. در كنار اين پل، خيابان خسروي سابق يا شهيد غلام‌پور فعلي است. در ادامه اين خيابان، كوچه شهيد عظيم يا قصد سابق قرار‌دارد. به سمت فروشگاه رفاه در سمت راست چهار‌مين‌خانه، خانه منديين صابئين است. «نشان من در «يردنا» (آب جاري)، بزرگ‌‌ آب حيات است كه كسي به قدرتش نمي‌رسد. نام حيـّي (خدا) و مندادهيّي (عرفان خدا) بر من ياد شده است.» بوثه‌اي است از كتاب «گنزاربا»، گنج بزرگ، كتاب مندائيان.
نام مندائيان با آب گره ‌خورده است.
در كنار رود كارون در جلگه خوزستان، قومي صنعتگر و هنرمند با دين و آيينی ويژه زندگي مي‌كنند. «مندائي»، از نسل سام بن نوح است. تقريبا تمامي آيين‌ها و مناسك مندائيان در كنار آب جاري، انجام مي‌شود. «ماندا»‌ به معناي معرفت و شناخت و «صبي»، در زبان عربي از «صب» به معناي آب ريختن گرفته شده است.
يكي از اعتقادات مندائيان اين است كه «يردنه» يا آب مقدس از زير عرش جاري است و حيات نيز از زير «يردنه» و دنياي نوراني بالا، مملو از آب زنده است.
مندائيان به پاكي اهميت زيادی مي‌دهند. «رشامه»، «طماشه» و تعمير، مراحل پاكي مندائيان است. غسل و آبكشي در زبان مندائي «طماشه» گفته مي‌شود. در واقع غسل نوعي طماشه كلي بدن است و آبكشي طاشه جزيي از بدن است كه توسط خود فرد انجام مي‌شود. طماشه به علل متفاوتي بر فرد مندائي واجب مي‌شود. زماني كه طهارت فرد به دلايلي از بين برود، طماشه حالت پاكي اوليه را باز مي‌گرداند. براي طماشه بايد دست يا بخشي از بدن را كه آلوده شده است در آب فرو برند.
تعميد هم که اصلي‌ترين منسك مندائيان است، در زبان مندائي، «مصويا» گفته مي‌شود. تعميد فقط بايد توسط روحاني مندائي انجام شود. انجام تعميد به خودي خود در هر زماني مستحب است.
برای رشامه در آب جاري، ابتدا بوثه‌اي خوانده و دست‌ها شسته مي‌شود و بعد هم سه بار صورت را مي‌شويند. سپس سرانگشتان دست راست را با آب مرطوب کرده و سه بار پيشاني را از راست به چپ به همراه تكرار بوثه‌اي مسح (رشمه)‌ مي‌کنند. بعد از آن نوك انگشتان اشاره را در آب فرو برده تا گوش مي‌آورند و باز بوثه‌اي به این مضمون خوانده مي‌شود :«گوش‌هايم شنيده‌اند صداي خدا را»
سپس فرد با دست راست يك كف آب برداشته و تا بيني بالا آورده و اين عمل را سه بار انجام مي‌دهند. رشامه كننده يا وضو گيرنده، با دست راست به كف دست چپ آب مي‌پاشد و بعد سه بار يك كف آب با دست راست برداشته مزه مزه كرده و بوثه‌اي مي‌خواند. سپس سه بار انگشتان اشاره را در آب فرو مي برد و به زانوها اشاره مي‌كند، در آخر نوك انگشتان پاي راست و سپس نوك انگشتان پاي چپ به همراه بوثه‌اي به آب زده مي‌شود.
اين مراحل «رشامه» نوعي از مناسك طهارت صابئين مندائي است. كه پيش از «براخه» يا نيايش‌هاي روزانه مندائي انجام آن ضروري است.
با انجام رشامه فرد به درجه‌اي از پاكي مي‌رسد كه براي نيايش و سخن گفتن با خدا نياز است.
«رشامه» بالاترين درجه پاكي است. زماني مي‌توان رشامه را انجام داد كه مناسك ديگر طهارت، يعني تعميد و طماشه (غسلي كه به روحاني احتياج نداشته باشد) بر گردن فرد نباشد. به عبارت ديگر پيش نياز انجام رشامه، انجام شدن تعميد و طماشه است.
وجود هر نوع ناپاكي، چه در لباس و چه در بدن، باعث نقض رشامه مي‌شود. مي‌بايد بعد از رفع ناپاكي و انجام طماشه مجددا به انجام رشامه اقدام كرد. مراحل اجراي رشامه، شامل حركاتي نمادين است كه همراه قرائت بوثه‌هايي در كنار يردنا (آب جاري) انجام مي‌شود.
رشامه مانند ديگر مناسك تطهير وجه نمادين دارد. اما در رشامه به علت كوتاه بودن مناسك، فشردگي نمادين بيشتر است. در رشامه با يردنا‌ يعنی وضو گرفتن با آب جاري، با بوييدن آب از بوي خدا ياد مي‌شود.
رشامه با وضو در سنت اسلامي شباهت زيادي دارد. اگر اعمالي مثل استنشاق آب در وضوي اسلامي - كه عملي مستحب است - و نيز قرائت دعاهاي مستحب در حين وضوي اسلامي را هم در نظر آورديم، اين شباهت چشمگير است.

شرح :

http://www.iid.org.ir

|+| نوشته شده توسط کار گروهی دانشجویان باستان شناسی زابل در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 7:33 بعد از ظهر |